محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

61

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

رسم ستمكاران است . ششم گفتا : اين صحيفه ببايد دريدن و آن كس را كه نبشت دست ببايد بريدن . هفتم گفتا : من بيزارم از اين صحيفه و از آنچه اندر او است . بو جهل متحيّر شد و گفت : اين كارى است كه به شب ساخته اند . و مطعم بن عدىّ بن نوفل بن عبد مناف سيّد بود اندر همه قريش ، دست بر كرد و آن صحيفه فرو كشيد كه به درد . و ايشان نيز چكها و نامه ها اوّل نام خداى نبشتندى : بِاسْمِكَ الَلهُمَّ . پس چون آن صحيفه فرو كشيدند و بنگريستند ، هر چه بدانجا اندر نبشته بود ديوچه زده بود و بخورده مگر نام خداى تعالى ، كه آن سياهى نخورده بود . پس آن را بينداختند و گفتند خداى عزّ و جلّ خود اين رانده است . پس كس فرستادند و آن دبير را كه آن را نبشته بود بياوردند كه دستش ببرند . و آن دبير مردى بود از بنى هاشم نام او منصور بن عكرمة بن هاشم بن عبد مناف . او را بياوردند و خود هر دو دستش شل شده بود . گفتند اين را خداى عز و جل دستها بريده است ، او را دست بازداشتند و آن حديث باطل شد . پس قريشيان به سخن آمدند . و پيغامبر عليه السّلام همچنان خلق را به خداى همى خواند . چون از پيغمبرى او هفت سال بگذشت و گروهى گويند پنج سال ، بو طالب بمرد . و هرگز بر پيغامبر هيچ مصيبت سختتر از مرگ بو طالب نبود . و بو طالب و خديجه هر دو به يك سال بمردند . پس قريش چيره شدند و دست بر پيغامبر بگشادند و به زخم و جور و سنگ و خاك انداختن و پليدى بر وى افگندن . پيغمبر عليه السّلام شكيبايى همى كرد و خداى عزّ و جلّ آيت فرستاد و او را صبر فرمود . و پيغامبر عليه السلام به وقت بو طالب بسيار جهد كرد كه مگر مسلمان شود . و ايدون گويند كه چون بو طالب بيمار شد ، پيغامبر تافته گشت سخت ، كه به زندگانى او اميد همى داشت كه مگر مسلمان شود ، كه پيغمبر را بسيار يارى كردى و نگاه داشتى . پس چون بيمار شد ، پيغمبر عليه السّلام شب و روز به خانهء او شدى و بر بالين او بنشستى و از آنجا نجنبيدى . و هر كه از قريش پيش بو طالب درشدى ، بو طالب او را گفتى به دين محمّد اندر شويد كه او راستگوى است و امين است . پس بو طالب وصيّت كرد و رياست به عبّاس بن عبد المطَّلب داد برادرش كه از